من معمار نیستم
اگر روزی به کلمه «حضور» فکر کردی،
یادت باشد این کلمه
بیشتر به کیفیتِ بودن مربوط است
تا مدتِ ماندن.
«حضور» یعنی
وقتی در فضایی ایستادهای
و فاصلهی تو با دیوارها
نه زیاد است
نه کم؛
به اندازهای که
خودت را حس کنی.
به تو نگفتهاند
اما «حضور»
از جایی شروع میشود
که بدن جلوتر از فکر میایستد.
جایی میان نور و سایه،
میان عبور و مکث.
اگر روزی دیدی
زمان در یک فضا
کمی کندتر حرکت میکند،
بدان آنجا
امکانِ «حضور» هست؛
نه چون خاص است،
چون اجازه میدهد
تو همانقدر باشی که هستی.
ما عادت کردهایم
مکانها را مصرف کنیم؛
برویم، ببینیم، رد شویم.
اما بعضی فضاها
برای دیده شدن ساخته نشدهاند،
برای درک شدناند.
اگر چیزی میخواهم
به تو یادآوری کنم،
این است:
«حضور» یعنی
جا نگذاری خودت را
در راهروها،
در آستانهها،
در تصمیمهایی که
ناتمام رها میشوند.
«حضور»
نه سکون است
نه حرکت؛
تعادلیست ناپیدا
میان بودن و رفتن.
اگر آن را یاد بگیری،
حتی فضاهای موقت
میتوانند
واقعی باشند.


