من معمار نیستم
گاهی معماری پیش از آنکه ساختن دیوار باشد، ساختن امکانِ حضور است.
تصور کن وارد اتاقی میشوی که همهچیز در آن مرتب است، نور بهاندازه است و هیچ چیزی ظاهراً کم ندارد. بااینحال دلت نمیخواهد بمانی. در عوض، گاهی گوشهای ساده از یک خانه، یک حیاط یا حتی نیمکتی کنار خیابان میتواند تو را برای ساعتها نگه دارد. چرا؟ چه چیزی در یک فضا هست که از اندازه و نقشه و مصالح فراتر میرود؟
شاید ما بیش از آنکه به ساختمانها نیاز داشته باشیم، به جایی برای خودمان نیاز داریم. جایی که لازم نباشد نقش بازی کنیم؛ بتوانیم حرف بزنیم، سکوت کنیم، منتظر بمانیم یا تنها تماشاگر رفتوآمد زندگی باشیم. این کیفیت را بهسختی میتوان روی کاغذ اندازه گرفت.
«من معمار نیستم» در ظاهر جملهای درباره یک حرفه است، اما میتواند پرسشی درباره مرز تخصص و تجربه باشد. آیا فقط کسی که دیوار و سقف طراحی میکند، درباره مکان حرفی برای گفتن دارد؟ یا هرکس که در یک فضا زیسته، از آن ترسیده، در آن آرام گرفته یا خاطرهای ساخته است، چیزی از معماری میداند؟
چه چیزی یک فضا را به مکان تبدیل میکند؟
معمولاً وقتی از طراحی فضا صحبت میکنیم، به فرم، مصالح و کارکرد فکر میکنیم. اینها مهماند، اما کافی نیستند. مکانها علاوه بر آنچه دیده میشود، با آنچه در آنها اتفاق میافتد معنا پیدا میکنند: یک دیدار کوتاه، صدای قدمها، نور عصر روی دیوار یا مکثی که هیچکس برایش برنامهریزی نکرده است.
شاید به همین دلیل بعضی فضاهای بزرگ به چشممان کوچک میآیند و بعضی گوشههای کمادعا وسعتی عجیب دارند. ارزش یک مکان فقط به چیزی که ساختهایم نیست؛ به امکانی است که برای بودن به دیگران دادهایم.
ما عادت کردهایم مکانها را مصرف کنیم. وارد میشویم، عکس میگیریم، از کنارشان عبور میکنیم و به مقصد بعدی میرویم. اما مکان خوب گاهی سرعت ما را تغییر میدهد. دعوت میکند کمتر عجله کنیم و بیشتر ببینیم. حتی ممکن است چیزی درباره خودمان به ما یادآوری کند.
حضور؛ چیزی فراتر از ماندن
«حضور» از همینجا آغاز میشود. نه به معنای ثابتماندن، بلکه به معنای غایبنبودن از لحظهای که در آن زندگی میکنیم. میتوان در خانه بود و حضور نداشت؛ میتوان در شهری ناآشنا برای چند دقیقه چنان حاضر بود که یک خیابان در حافظهمان جا بگیرد.
در نگاه به معماری، این پرسش اهمیت بیشتری پیدا میکند: چه کسی از طراحی سهم دارد؟ کسی که نقشه را میکشد، کسی که فضا را میسازد یا کسی که هر روز در آن زندگی میکند؟ شاید پاسخ دقیق، جایی در گفتوگوی میان هر سه باشد.
این یادداشت به بهانه عنوان «من معمار نیستم» و در آستانه گفتوگوی مزدا نوبری با محسن سراجی در میانمرز نوشته شده است. قرار نیست پیشاپیش نتیجه آن گفتوگو را تعریف کنیم؛ فقط میخواهیم با یک پرسش واردش شویم: چه کسی به یک فضا معنا میدهد؟
اگر آخرین مکانی را به خاطر بیاوری که در آن واقعاً «حاضر» بودی، شاید پاسخ این پرسش را در نقشه ساختمان پیدا نکنی. شاید آن را در احساسی بیابی که هنوز از آنجا با خودت آوردهای.
گفتوگو با مزدا نوبری، با میزبانی محسن سراجی، بهزودی در پادکست میانمرز منتشر میشود.


