این کار من نیست
اگر روزی به کلمهی «زندگی» فکر کردی،
یادت باشد که این کلمه معمولاً در حال حرکت معنا پیدا میکند.
زندگی فقط ماندن نیست.
گاهی یعنی رفتن،
یعنی دیدن خیابانی که اسمش را بلد نیستی،
نشستن در کافهای که کسی تو را نمیشناسد،
و فهمیدن اینکه میشود آدمِ دیگری بود،
بیآنکه خودت را گم کنی.
ما خیال میکنیم زندگی یعنی ریشه داشتن،
اما بعضی ریشهها در راه زدن جوانه میزنند.
در شهرهایی که زبانشان غریبه است،
در خانههایی که هنوز بوی ما را نگرفتهاند.
بعضی تصویرها بیهوا میآیند:
نور صبح در پنجرهای ناآشنا،
صدای قطار،
چمدانی که هنوز کامل باز نشده.
نه بهعنوان سفر،
بلکه بهعنوان نشانهای از اینکه
زندگی میتواند جایی دیگر هم اتفاق بیفتد.
زندگی وقتی کوچک میشود که به یک جا محدودش کنیم؛
به یک آدرس،
به یک روایت تکراری.
نه چون جاهای دیگر بهترند،
بلکه چون دیدن، ما را زندهتر میکند.
این را به یاد بسپار:
بعضی کلمات قرار نیست ثابت باشند.
«زندگی» اگر فقط در ماندن تعریف شود،
فرصت تجربه شدن را از دست میدهد.
گاهی باید رفت،
نه برای فرار،
برای اینکه دوباره بفهمیم زندهایم.


